یک ایرانـــــــی در آمریــــــــکا
I wRiTE WhAT i WisH
این جمله رو آقای احمدی نژاد در همایش ارتقای سلامت خطاب به اهالی مجلس و قوه قضائیه گفته اند. شاید اولین جمله ی عاقلانه ای است که از ایشون در طی چند سال شنیده ام. حرف دل خیلی از مردم ما رو زده با این جمله. (بنده از ایشون اصلا خوشم نمیاد ولی این جمله رو هر کسی بگه جمله ی درستیه!) توضیح: این کاملا نشون می ده که در جامعه ی سیاستمداران و قدرتمردان ایرانی روحیه ای هست به اسم من فراتر از قانون هستم! وجود این روحیه همراه با وجود قوانین مبهمی مثل عدم التزام عملی به اسلام باعث می شه که به راحتی این افراد از این قوانین مبهم سو استفاده می کنند و قانون رو به تفسیر و میل خودشون اجرا می کنند. ممنون آقا محمود! و اما جمله ی طلایی : "آقایی رد صلاحیت شده (توسط هیات اجرایی یا شورای نگهبان) به عنوان عدم التزام به اسلام. من سوال کردم و پرسیدم که چرا رد صلاحیت شده؟ عنوان شد که ایشان موردی داشت که در قانون قید نشده بود. به همین دلیل به خاطر عدم التزام به اسلام رد صلاحیت شد! میخواهم بگویم به چه حقی افراد به خاطر موردی که در قانون قید نشده رد صلاحیت میشوند؟! به چه حقی حق ملت تضییع میشود؟! البته نمیخواهم بگویم که توسط چه دستگاهی رد صلاحیت شده بود این فرد. فرقی نمیکند. چه شورای نگهبان و چه هیات اجرایی." منبع : اینجا
این مطلب رو در اینجا داشتم می خوندم. به نظرم جالبه که شما هم یه نگاهی بندازید بهش. مدتها بود می خواستم راجع به بحث اعراب و ایرانی ها و دید ما به اعراب و اصطلاح زشتی که کاربرد اون این روزها خیلی متداول شده (عرب س و س م ا ر خ و ر) و خیلی چیز های دیگه بنویسم. الآن یه خورده سرم شلوغه و واسه همین فعلا این مطلب رو بخونید تا بعد! ------------------------------------------------------------------------------------------------------------ ۱- مطابق تفاهمنامهای بین دولت شاهنشاهی ایران و امارت شارجه، جزیره ابوموسی جزیرهای با مالکیت شراکتی است. لذا همانقدر که مسوولین ایرانی میتوانند از آن دیدار کنند، مسوولان آن امارت نیز به آن کار محقاند. این خبر رو امروز داشتم تو تابناک می خوندم، یک نکته ای به نظرم رسید و اون اینه که یکی از راهها واسه تشخیص اینکه این راهپیمایی ها واقعی هستند یا نه اینه که مردم چه قدر پرچم و پلاکارد دستشون گرفته اند! در یک راهپیمایی مردمی و خودجوش پیدا کردن این همه پرچم در ابعاد مختلف و چاپ کردن پلاکاردهای زیاد با مدل های مختلف امکان پذیر نیست. مردم دست خالی میان و می رن. اما وقتی این همه چیز میز دست مردم هست ... در پی کامنت یکی از دوستان، چند تا هم عکس از راهپیمایی تو امریکا براتون میذارم که مقایسه کنید : و البته این عکس آخری هم یه نمونه از یه تجمع مردمی توی کشور خودمون در گذشته ای نه چندان دور!
این بلاگ، یه سری لینک داره که تعداد بیش تری وبلاگ اقتصادی رو معرفی می کنه که واسه من حکم یه گنجینه رو داره! چیزی که مدتها دنبالش بودم! این لینک ها رو دی زیر قرار می دهم و امیدوارم دوستان مطالعه بفرمایند. این خبر رو تو سایت "موقر" رجانیوز ببینید لطفا! http://rajanews.com/detail.asp?id=114171
آمریکا کشور فرصت هاست و در این شکی نیست ...
کافیه سه ماه تو این کشور و توی این دانشگاه باشی تا این قضیه مثل روز برات روشن
بشه. منم الآن سه ماهه که امریکا هستم و این قضیه برام مثل روز روشن شده :دی در این سه ماه، دانشگاه ما چهار تا career fair (بخونید، نمایشگاه ارتباط صنعت و
دانشگاه) داشته. تقریبا هرچی شرکت درست و حسابی که توی دنیای مهندسی و علم و تجارت
و صد البته صنایع نظامی هستند توی این نمایشگاها شرکت داشتند. یعنی هر چی که بگی
اینجا هست با کلی آپشن های مختلف ... یه عده آدم می خوان واسه کار تمام وقت، یه
عده محقق می خوان با دکترا، یه عده فقط کارآموز می خوان واسه تابستون که واسشون
ارزون کار کنه و یه عده هم از همه نوعش می خوان. البته اینجا محدودیت هایی هم هست
برای دانشجوهای غیر آمریکای، طبیعتا برای ما ایرانی ها خیلی بیشتر! یه سوتی جالبی
که دادم این بود که توی یکی از همین نمایشگاها، که داشتم چرخ می زدم غرفه ای دیدم
به اسم Los Alamos Research
Labs که زیرش کلی موضوعات جالب
رو جزو برنامه هاشون نوشته بودن. خیلی خوشم اومد و رفتم جلو ... خانمی که مسئول
مصاحبه بود اومد و بعد از یه خورده سلام و علیک و اینا شروع کرد یه خورده صحبت کرد
که به چی علاقه داری و منم گفتم. خوشش اومد و از من سی وی ( بخونید رزومه) خواست.
همین که رزومه رو دادم بهش و همین که چشمش خورد به خط اول قسمت تحصیلاتم ...
دانشگاه X، تهران، ایران ... برگشت
یه نگاهی به من کرد. کاملا مشخص بود که داره فکر می کنه راجع به یه چیزی ... برگشت گفت به من که: البته ما موضوعاتی که کار می کنیم خیلی
جالب و HighTech هستند و خوب درک می کنم
که خیلی ها دوست دارن روش کار کنن. اما اصلا فکر نکنم ایده ی جالبی باشه که به
عنوان یه ایرانی بخوای توی Los
Alamos کار کنی ... منم که قضیه
رو گرفتم و یه خورده خوش و بش و تشکر و اومدم. بعدا که رفتم خونه سریع رفتم سراغ گوگل که ببینم
این لوس آلاموس چی چی هستش ... بعله ... اینجا همون جایی که تو آمریکا بمب اتمی
توش می سازن :دی خودم خنده ام گرفته بود از کارم. به هر حال، این career fair ها یکی از اتفاقات
خیلی جالب توی دانشگاه هستند. جدا از اینکه کلی تی شرت و خودکار و اسباب بازی می
شه جمع کرد، می شه با یه دنیای متفاوت از دنیای دانشگاه هم آشنا شد. و البته برای
دانشجوها کارآموزی رفتن هم خیلی فرصت خوبی به حساب می آد. معمولا شرکت ها خیلی
دوست دارن دانشجو هارو واسه سه ماه تابستون به کار بگیرن و خوب البته در این مدت
مجبورن بهشون حقوق کارمند معمولی رو بدن که معمولا بعد از کم کردن مالیات چیزی در
حدود شش هزار دلار در ماه می شه که به عبارتی در یه تابستون می شه بعد از کم کردن
هزینه های زندگی چیزی حدود دوازده هزار دلار پس انداز کرد. که خوب با مقیاس
دانشجویی خیلی خوبه (البته تو آمریکا، وگرنه تو ایران که همه ی مقیاس ها عالیه:دی) حالا از اونجایی که دانشگاه ما تو رشته ی من،
خیلی دانشگاه خوبیه و جزو 5 تا دانشگاه اول دنیاس، خوب این شرکتها بیش تر مارو
دوست دارند... حالا فکر کار کردن تو یه محیط حرفه ای، تو یکی از بهترین جاهای های
امریکا (معمولا Bay Area یا silicon valley توی کلیفرنیا) خوب همه
رو قلقلک می ده ... اما ... امریکا هرچی فرصت برات می ده برای خودت خیلی
خوبه! می تونی پول خوبی در بیاری، و شغل خوبی پیدا کنی ... این واسه آدم هایی که
فقط اینکه خودشون زندگی خوبی داشته باشن خیلی خوبه ... اما با یه مقیاسهایی این موفقیت ها خیلی کوچیکه ... می شه تو لاک خودت زندگی کنی ... می شه چشماتو
ببندی و برای ناسا کار کنی ... می تونی بری مدیر یه بخشی تو گوگل شی ... می شه استاد
یه دانشگاه بشی ... اما اینها ایا موفقیت های بزرگی هستند؟ اصلا تعریف موفقیت چیه؟
کی آدم موفقه؟ در دنیایی از تناقضات گیر کرده ام ... تمام چیزها وقتی اینجایی یک جور دیگر است ... من الکل نمی خورم، خوک نمی خورم، اما گوشت و غذای حلال هم چون پیدا نمی شود، نمی
خورم. من هنوز شریعتی و هایده را یکی در میان گوش می
کنم، هنوز هم وقتی در جمعی صحبت از دین و اسلام و
حقوق زن در اسلام می شود، من در جبهه ی دفاع از دینم و توضیح بد فهمی های همه ی
دنیا از دینم، هنوز خودم را مسلمان می دانم، وقتی نماز می خوانم، دلم برای نماز خواندن
همیشگی تنگ می شود، اما دانشگاه در امریکا نمازخانه ندارد ... وسط آفیس هم خجالت
می کشم نماز بخوانم ... هرروز هم نمی شود برگردم خانه و نماز بخوانم و برگردم
دانشگاه! برای همین هم نماز هایم یکی در میان شده است ... چه
بسا هفته ای یکی دو بار، اما هنوز به مادرم می گویم که نمازهایم را می خوانم ...
اما شب ها که در خانه ام هم خیلی وقت های نماز نمی خوانم ... تقریبا هر وقت حال
داشته باشم نماز می خوانم ... قرآنم را در کنار انجیلی که در روز اول دانشگاه
از غرفه ی یکی از کلیساها گرفتم و به همراه کتابی راجع به بهاییت که در همان روز از
غرفه ی بهاییان گرفتم در قفسه ی کتابهایم است ... ظاهرا فرقی ندارد ... چون هیچ
کدام را در چند ماه گذشته ورق نزده ام... و چشم هایم ... آنها هم دیگر به پاکی سابق نیستند...
زمانی در خیابان های تهران، می توانستم چشم از دخترانی که روسری نصفه بر سر داشتند
بردارم ... اینجا ... بعضی وقتها بر نمی دارم ... و حتی بدتر از آن حس حسادتی است که بچه مذهبی
های اینجا دارم ... آنهایی که هنوز نماز و روزه و غذا و مسجدشان سر جای خودش است
... یادم می آید در دبیرستان، یکی از فانتزی های ذهنی ام این بود که زمانی در خارج
(!)، دوستان غیر مسلمانم را با اسلام و مفاهیم نابش آشنا می کنم ... با آنان از
دنیای بعد از مرگ حرف می زنم و اینکه اگر با مرگ تمام نشویم، چقدر همه ی کارهایمان
و زور زدنهایمان برای درس خواندن و پول در آوردن بیهوده و مسخره است ... و اکنون، من آدمی پر از تناقضم ... پر از توجیهم
... پر از نافهمی و کج فهمی ام ... اینجا تفریح همه، بار رفتن و آبجو خوردن است ...
تفریح من، بار رفتن با آنها و آبجو نخوردن است ... آنها پارتی می روند و مست می
شوند و با آهنگ های بلند می رقصند از زور مستی می خندند و من، برای خودم آبمیوه می
خرم و پارتی می روم و مست شدن آنها را می بینم و تمام مدت با خودم می گویم ...
اینان دنیا و آخرتشان را برباد می دهند ... من ادای مست ها را در می آورم ... من
در کلاب می رقصم و بیش تر از همه هم می رقصم ... و دوست آمریکایی ام به من می گوید
... دفعه ی بعد نباید زیاد بخوری! و من فقط آب میوه خورده ام ... هنوز دوست دارم دختری زیبا و با حجاب و خوش صحبت
پیدا کنم که برای همیشه دوستش بدارم ... با هم زندگی کنیم و خدا در زندگیمان باشد ... ولی هنوز هم وقتی "الیزا" را
میبینم که با دوست پسرش در آغوش هم راه می روند و هم دیگر را نوازش می کنند و با
هم همه جور "رابطه" ای دارند، حسودی ام می شود ... هم خانه ایم که از من راجع به اسلام می پرسد ...
و برایش می گویم ... می به من می گوید پس تو چرا این کار را نمی کنی ... مکث می
کنم ... تا شاید از جواب منصرف شود ... آخر متنفرم از اینکه بگویم، من خیلی مذهبی
نیستم ... ولی هنوز هم، در پیج فیس بوکم، عید قربان و فطر
را به همه تبریک می گویم ... هنوز هم عضو خبرنامه ی مسجد شهر هستم ... چند روز پیش، یکی از دوستان قدیم که الآن
کاناداست، برایم داشت درد دل می کرد از دست کسانی که هنوز نیامده همه چیز را باخته
اند ... داشت با "من" درد دل می کرد ... و من به خودم دل داری می دادم
... من هنوز همه چیز را نباخته ام ... نه هنوز! مذهبی ها می گویند، اگر ایمانت قوی نباشد اینجور
می شوی! وقتی از دین فهم درست و کاملی نداشته باشی و آنرا از روی عادت انجام داده
باشی اینجور می شوی ... غیر مذهبی ها می گویند، این مرحله ی گذار است
... داری کم کم به چیزهایی که برایت عادی بود شک می کنی و شروع می کنی که بفهمی
خیلی چیزهایی که قبلا بهشان ایمان داشتی، را می توان کنار گذاشت و هنوز زندگی کرد. و بدتر از همه هم این است که فعلا حس بدی ندارم
... و این خیلی بد است ... خیلی خیلی بد است ...
**********************************************************
وای، باران؛ حمید مصدق
يک
چند به کودکی به استاد شہديم؛ ریاست محترم دانشکده ی کامپیوتر دانشگاه XYZ، با
سلام و عرض خسته نباشید خدمت جنابعالی و بقیه ی اساتید انقلابی و زحمت کش
دانشگاه و عرض ارادت به روح امام راحل، غرض از مزاحمت اینکه ما دانشجویان
ایرانی این دانشکده تقاضا داریم یک واحد مستراح ایرانی برای ما در یکی از
طبقات تدارک ببینید تا ما مجبور نشویم برای یک واحد عمل .... ریسرچ را
تعطیل نموده و به خانه برویم یا اینکه در کشوی آفیسمان یک عدد بطری نگهداری
نماییم یا بعضا بعضا مثل بعضی از دانشجویان فوق دکترا (پست داک) از گلاب
پاش استفاده نماییم. لازم به ذکر می دانم، طبق بررسی های به عمل آمده توسط
یکی از محققین جوان همین دانشگاه، بعد از مشکل ویزا، این مشکل مهمترین چالش
پیش روی دانشجوهاست و کمک جنابعالی میتواند نقش مهمی در فراهم آوردن بستر
های لازم برای تحقیق و تفحص برای این دانشجویان داشته باشد. اجرتان با امام راحل، جمعی از دانشجویان
1.بالاخره
لیسانسو تموم کردم. بعد از یه مدت درگیری و روزای سختی که با آخرین امتحانا و
پروژه داشتم بالاخره یه آخر هفته رو با خیال راحت نشستم و به خوندن کتاب و اخبار
پرداختم در حالی که دو هفته بیشتر ایران نیستم ... متاسفانه واسه انجام کارای
اداری فارغ التحصیلی خونه هم نمی تونم برم و مجبورم که تهران بمونم. 2. "عطر
سنبل ... عطر کاج" یا به انگلیسی “Funny in Farsi” کتابیه به
قلم فیروزه جزایری دوما که خوندنشو به همه توصیه میکنم. فیروزه دختریه که از 7
سالگی از ایران رفته و تو کلیفرنیا بزرگ شده اما تو خونواده ای که کاملا رنگ و بوی
ایرانی شون رو حفظ کردن. فیروزه، فرهنگ ایرانی رو از نگاه یه آمریکایی شرح می ده و
این نگاه واسه من که خیلی جالبه. واقعا ماها قدر چیزایی رو که داریم رو نمی دونیم.
روابط خانوادگی ما ایرانی ها یکی از این چیزاست که نباید اجازه بدیم از فرهنگمون
حذف بشه! خوندن این کتاب که منو کلی خندوند واسه من یه روز کامل طول کشید ... 3. شنیده ها و دیده ها حاکی از این است که عزیزان
بانک مرکزی و دولت فخیمه قصد دارن 4 تا صفر از پول "ملی" حذف کنند و
البته اسم این پول رو هم عوض کنند. خوب تا اینجای اخبار که چیز جدیدی واسه من نبود
... راستش نظری هم ندارم که حذف این صفر ها چه تاثیری می تونه روی پارامترهای
اقتصادی داشته باشه اما چیزی که واسه من عجیب و ناراحت کننده بود نتایج نظر سنجی
ای بود که روی سایت بانک مرکزی برای انتخاب اسم جایگزین واسه ی واحد پول انجام شده
بود. شنیدم که از 40 هزار نفری که توی این نظر سنجی شرکت کردن، 15 هزار نفر به اسم
"پارسی" برای واحد پول ملی را دادن و این اسم تا الآن بیش ترین رای رو
داره ... نمی دونم واقعا چی بگم! تو سوئیس که بودم، شنیدم که این کشور 7-9 میلیونی
یه اقلیتی داره با 100000 نفر جمعیت که به یه زبون باستانی که اسمش الآن یادم نیست
صحبت می کنند. این زبون الآن چهارمین زبون رسمی این کشور بعد از آلمانی، فرانسوی و
ایتالیاییه! اونوقت در کشور ما به راحتی دولت و حتی باید بگم مردم حضور اقوامی رو
که جمعیتشون از جمعیت خیلی از کشور های دنیا بیشتره رو نادیده می گیرند و می
خواهند پول "ملی" را "پارسی" بنامند. آیا همین دوستان قبول می
کنند که اسم پول "ملی" رو ترکی یا بلوچی بذاریم ؟! کی می خواهیم به
همدیگر احترام بگذاریم؟ من به شخصه اگر یه همچین اتفاقی بیفته، تعلق خاطرم رو به
این کشور از دست می دهم ... کشوری که من رو جزو خودش حساب نمی کنه! گاهی گمــــــان نمی کنی ولــی می شـــــــــود گاهی نمی شود که نمــی شــــــــود که نمی شود گاهی هــــــزار دوره دعا بی اجابت اســـــــــــت گاهی نگفته قرعــــــه به نام تــــــو می شـــــود پانوشت : قبلا این شعرو نمی دونم کجا دیده بودم. اون روز از قضا
واقعا تو یه مودی بودم که هیچ چیز بهتر از این شعر وصف حال من نبود! اصلا اگه
اندکی ذوق هنری تو بنده پیدا می شد، این بیت ها رو من می نوشتم ولی دریغ :دی امروز
یه جایی دیدم و بد جور یاد حال و روز اون روزم افتادم.
برچسبها: صلاحیت, احمدی نژاد, شورای نگهبان, فراتر از قانون
در آن زمان وضعیت مالکیت ایران بر جزایر تنب البته معلوم بود و لذا تفاهمنامهای در آن مورد امضا و ثبت نشد. کشور امارات متحده عربی اندی بعد با به هم پیوستن ۷ امارت سابقاً تحتالحمایه بریتانیا تشکیل شد و آن تفاهمنامه در نظام حقوق بینالمللی هنوز معتبر و پابرجاست.
۲- در همان ایام جزیره بحرین که از اوایل سلسله قاجار مالکیت رسمی ایران بر آن نقض شده بود با وساطت سازمان ملل کشوری مستقل شد. کشور بحرین کوچکتر از کوچکترین استان ایران و بسیار کوچکتر از جزیره قشم است. برخلاف همسایگانش، بحرین نفت و گاز چندانی ندارد و اقتصاد کشور بحرین وابسته به بانکداری، خدمات فرودگاهی و هواپیمایی، توسعه بنادر مجهز صنعتی، صنایع ساخت و تعمیر کشتی و ناوها میباشد. بیشتر درآمد ساکنان بحرین از بانکداری و گردشگری تامین میگردد. برای مثال میزبانی مسابقات فرمول یک قهرمانی جهان از تمهیدات جذب گردشگر و ارتقای شناخت جهانیان از این کشور بوده است.
۳- حدود ۱۴۰۰ سال پیش عدهای اعرابی با رزمافزار ابتدایی، در حالی که در سر وعده بهشت در آن دنیا یا رسیدن به ثروت در این دنیا داشتند، ارتش امپراطوری پوسیده ساسانی را شکست داده و بر کشور ایران چیره شدند. چنین شکستها و پیروزیهای ملل در تاریخ و دنیا امری متداول بودهاست و این واقعه، امری استثنایی نبودهاست. اما ایرانیان بسیاری در امروز، جایگاه ضعیف جهانی امروز خود را به آن شکست مرتبط میدانند!
حدود ۷۰ سال پیش، امریکا دو شهر ژاپن را با دو بمب اتمی با خاک یکسان کرد و تلفات بسیاری به آن کشور وارد کرد. ژاپنیان امروز از آن واقعه به عنوان امری تاریخی یاد میکنند و اگر کسی در مقابل مشکلات پیش رو بجای شناخت دلایل و رفع آنها، دلیل آن را به گردن شکست تاریخی ژاپن از امریکا بیاندازد دیگران به طور جدی مدتی مرخصی را برایش توصیه میکنند!
۴- از علم روانشناسی میدانیم که یکی از سازوکارهای دفاعی کودکان -و همچنین بالغان مسوولیت ناپذیر- فرافکنی است. در این سازوکار، علت ناکامیها در جایی خارج از حیطه و حوزه مساله و یا مسوولیت فرد تصویر میشود. مثلاً اگر از کودکی سوال شود که چرا اسباب بازیاش را شکسته است، او جواب میدهد که "باد انداختهاش" یا که آن را تقصیر پسرهمسایه میاندازد؛ به همین ترتیب مثلاً یک روستایی ناکامیهایش را ناشی از توطئه شهریها میگیرد. یک شهرستانی عدم توسعه شهرش را به پای کارشکنی پایتخت میاندازد؛ پایتختیان نیز در پاسخ به دلایل عدم توسعه انگشت اتهام را به سوی کشورهای بیگانه میگیرند! همچنین مثلاً قومیتی، کمکاریاش در عرصه تولیدات فرهنگی به زبان مادریاش را به ستم ملی قومی دیگر مرتبط میکند؛ مسوولان کشوری ناتوانیشان در تولید محصولات فرهنگی را ناشی از تهاجم فرهنگ غرب میگیرند و بسیاری از این قبیل داستانهای آشنا.
۵- در زندگی و جهان واقع همیشه دردها و ناکامیهایی هست؛ روش منطقی برای حل مسایل و فایق آمدن بر مشکلات، در قدم اول قبول وجود آنها و سپس تلاش برای حل آنان است. رهیافت دیگری نیز البته وجود دارد که در بین جوامعی شایع است و آن نفی مشکل، پاک کردن صورت مساله، و تجاهل نسبت به وجود آن است. مثلاً مادری که متوجه میشود پسرش معتاد است میتواند این مساله را با او مطرح کند تا راه حلی بیابند، و یا اینکه با توسل به احساسات مادرانهاش به "خودفریبی" بیفتد و به خود بقبولاند که فرزندش چنان مسالهای ندارد و اوست که اشتباه برداشت کرده است.
۶- در جهان واقع امروز امپراطوری ساسانیی که بر بخش عمده دنیای متمدن حکمرانی بکند وجود خارجی ندارد، کشوری متوسط به نام ایران وجود دارد که متاسفانه کمتر فر و شکوهی از آن دوران برایش باقی ماندهاست. در همین دنیا همانقدر که ممکن است ایرانیانی کلهپاچه بخورند و از آن لذتی هم ببرند، اعرابی هم ممکن است سوسمار بخورند یا متفاوت لباس بپوشند. در جهان واقع امروز، کشورهای حاشیه جنوبی خلیج فارس با مدیریت صحیح امکانات و سرمایههای موجود خود توانستهاند موقعیت اقتصادی و سیاسی و جهانی مناسبی برای خود مهیا کنند. در همین زمان بسیاری کشورهای دیگر دنیا -در همسایگی آنها و یا در دوردست- با عدم برنامهریزی و بسیاری دلایل بیشتر داخلی تا خارجی فقط دور خود چرخیدهاند و جلو که نرفتهاند چه بسا عقبتر هم رفتهاند.
به عنوان یک نمونه برای مقایسه، اکنون اسکلهها و بنادر ایران قابلیت پذیرش کشتیهای حداکثر۱۰۰هزار تنی را دارد در حالی که در خطوط کشتیرانی تجاری دنیا ظرفیتهای معمول بسیار بیش از این مقدار است؛ کشورهای جنوبی خلیجفارس با توسعه بنادر و اسکلههای خود به راحتی قادر به پذیرش کشتیهای عظیم ۲۵۰هزارتنی نیز هستند، از این رو بسیاری کشتیهای تجاری حتی اگر مقصدشان ایران باشند مجبورند به مثلاً امارات رفته تا بار خود را تخلیه کنند که از آنجا بر کشتیهای زیر ۱۰۰هزارتنی بارگیری مجدد شود تا قابلیت پهلوگیری در بنادر ایران را داشته باشد. همچنین است وضع صادرات از ایران که در دومرحله انجام میشود (از ایران به امارات روی کشتیهای کوچکتر و از آنجا بار کشتیهای معمول عظیمالجثه). این ماجرای ساده داستانی مخفی و نادانسته و امری اخیر یا ناشی از توطئه دشمنان نیست؛ سالهاست که جریان امور به همین صورت است و ارادهای نیز در کشور برای رفع توسعه نیافتگی بنادر ما و حذف هزینه بارگیری و جابجایی و انبارداری -که پولش به جیب دیگران میرود- وجود ندارد (شاید جرأت ترک عادت نداریم؛ شاید تسلیم این واقعیت شدهایم؛ شاید حوصله ساخت و ساز و توسعه نداریم و فعلاُ که داریم پول بیشتر میدهیم و به خودمان دردسر نمیدهیم).
۷- تاریخ و میراث فرهنگی و دستآوردهای نسلهای گذشته و سابقه تاریخی، با موقعیت الآن و فرهنگ روز جامعه و دستآوردهای مردم امروز آن متفاوت است. مثلاً این که زمانی که کشور امریکایی وجود خارجی نداشته در امپراطوری ایران، چاپارهایی پیامها را به سرعت به چهارگوشه کشور میرساندهاند دلیل بهتر بودن خدمات پستی امروز شرکت پست ایران بر شرکت پست امریکا نیست؛ (مثال آشنای تاج کیان و زنده بگور کردن دختران را نیاوردم تا منظورم را بدون برانگیختن احساسات نژادی برسانم).
۸- در جهان واقعی (و نه در جهان مجازی و سایبری) جریان امور با انجام کارها، صرف انرژی و اعمال قدرت پیش میرود و نه مثلاً با بدوبیراه گفتن به دیگران یا امضازدن زیر عریضههای الکترونیکی و پیوستن به گروههای مجازی و همخوان کردن تصاویر و شعارهایی و یا مثبت و منفی دادن به نوشتههای اینترنتی!
در این جهان واقعی، کشور بحرین در عرصه جهانی بسیار بیشتر شناختهشده است تا جزیره قشم و کیش. اقتصاد امارات بسیار غیرنفتیتر و پویاتر است تا اقتصاد بیمار ایران. رشد اقتصادی و رفاه اجتماعی در بسیاری کشورهای همسایه ایران بسیار بالاتر از آن چیزی است که در ایران داریم.
اما در کشور عزیزمان ایران، در حالی که مردم بسیاری نقاط از دسترسی به آب آشامیدنی سالم محرومند، هسته اورانیوم غنی میکنیم؛ در حالیکه طیارههایمان تابوت پرنده لقب گرفتهاند ماهواره به فضا میفرستیم و لاکپشت و میمون هم سوارش میکنیم؛ در حالی که ملتی شریف و غیور خوانده میشویم به جوانانمان در زندانهای رسمی کشور تجاوز میشود؛ در حالیکه استادان و کارشناسان بسیاری در کشورهای پیشرفته داریم، زمام امور مملکت را به دست کسانی سپردهایم که کمترین قابلیت و شایستگی در مدیریت امور ندارند. در حالی که "بیشماریم" تسلیم اقلیتی هستیم که سرنوشتمان را تعیین کند؛ در حالیکه سرمایههای ملیمان با نادانیها و لجاجتهای دولتمردانمان با ترکمانچایها و اخیراً تخفیفات نفتی یا عدم توانایی در برداشت از حوزههای نفتی مشترک هدر میرود، دلمان را به این خوش میکنیم که ما ملتی ثروتمندیم و سابقه تاریخی داریم و "هنر نزد ایرانیان است و بس" و یا اینکه اعراب سوسمار خورند و نژاد ایرانی برتر است و چه و چه… و این است فرار از واقعیات و "خودفریبی" عمومی ما.
و از این تلختر اگر کسی نیز چنین حقایق تلخی را برایمان بیان و عیان کند، بسیاری از ما به جای این که لحظهای از پناه نشئه خودفریبیمان بیرون بیایم و چارهای بیندیشیم، ترجیح میدهیم مغرضش بخوانیم و اگر جا دارد منفیی نثار نوشتهاش کنیم، نفی و ردش کنیم و دروغ بخوانیمش و به لاک خودفریبی خویش فرو برویم و بازهم ملتی خوش باشیم…
برچسبها: ایران, جزایر سه گانه, اعراب, شاه, تعصب, فومیت, خلیج فارس, آمریکا







http://en.wikipedia.org/wiki/Iran%E2%80%93Iraq_War
It was also my first time trying to find out what Iraqis' point of view is about the war:
http://www.aliraqi.org/forums/showthread.php?t=26408
برچسبها: iran iraq war, جنگ ایران و عراق
برچسبها: وبلاگ اقتصادی
برچسبها: رجا نیوز, سکه, دلار
برچسبها: جدایی نادر از سیمین, گلدن گلوب, افتخار, یک ایرانی در امریکا
شیشه پنجره را باران شست .
از اهل دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای، باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست .
خواب، رویای فراموشیهاست !
خواب را دریابم،
که در آن دولت خاموشیهاست .
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم،
و ندایی که به من میگوید :
گر چه شب تاریک است
دل قوی دار،
سحر نزدیک است
دل من، در دل شب،
خواب پروانه شدن می بیند .
مهر در صبحدمان داس به دست
آسمانها آبی،
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه صبح تو را می بیند .
از گریبان تو صبح صادق،
می گشاید پرو بال .
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه؟
از آن پاکتری .
تو بهاری ؟
نه،
بهاران از توست .
از تو می گیرد وام،
هر بهار اینهمه زیبایی را .
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو

و هنوز،
نان گندم خوب است...
و هنوز،
آب میریزد پایین...
اسب ها مینوشند...
-- نمی دونم از کیه، کسی می دونه بگه ممنون می شم.
يک چند ز استادی خود شاد شديم؛
پايان سخن شنو که ما را چه رسيد:
چون آب برآمديم و چون باد شديم.
-------------------------------------------------
Myself when young did
eagerly frequent
Doctor and Saint, and heard great Argument
About it and about: but evermore
Came out by the same Door as in I went.
--------------------------------------------------
Zum Meister ging ich einst- das war die Jugendzeit-
Dann hab ich mich der eigenen Meisterschaft gefreut.
Und wollt ihr wissen, was davon das Ende ist?
Den Staubgeborenen hat wie Staub der Wind zerstreut.
-----------------------------------------------------------------
-Umar Khayyam

| Design By : Pars Skin |

